تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نيا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم
<
- در جست و جویِ آبِ حیاطی؟
در بیکرانِ این ظلمات آیا؟
در آرزویِ رحم؟ عدالت؟
دنبالِ عشق؟ دوست؟...
ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»
آیا تو نیز، - چون او- «انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.
هرگز
«نگرد! نیست»
سزاوارِ مرد نیست...
تعبیر رفت وکار به دولت حواله بود
چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت
تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بودخمار غمم سحر
دولت مساعد آمدومی در پیاله بود
برآستان میکده خون میخورم مدام
روزی ما زخوان قدر این نواله بود
هر کونکاشت مهرورز خوبی گلی نچید
در رهگذار بادنگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آندم که کار مرغ سحرآه وناله بود
دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاه
یک بیت ازین قصیده به از ره صد ساله بود
آن شاه تند حمله مه خورشید شیر گیر
پیشش بروز معرکه کمتر غزاله بود
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. میدانید چرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شدهاند
من این مطلب را از وبلاگ یکی بنده خدایی پیدا کردم واقعا مطلب جالب است ارزش خواندن داره
پس از گذشت قرنها و روزها و ثانیه ها
خداوندگار از خر شیطان پیاده می شود و به جبرئیل فرمان میدهد که به زمین برو و از ابلیس بخواه به نزد ما آید
جبرئیل که فرشته سوگلی آسمانهاست ، بهانه آورد که ابلیس ملعون را نباید به حضور پذیرید که آن بی شرم شرمسار نیست از کرده خویش
خداوندگار رو به میکائیل کرد و گفت : تو برو برایت مفید نیز می باشد با این هیکلی که بهم زده ای کمی پیاده روی برایت حکم درمان را دارد
میکائیل در حالی که سه دستش پر بود از شراب و طعام و با دستی دیگرگوشتی را گرفته و به نیش می کشید با صدای غم زده گفت فدایتان شوم دستم بند است مرا امر به مهمتر داشته اید مرا عفو کنید
عزرائیل با آن سگرمه های پیچ و تاب دارش با آب و تاب در حال تیز کردن داسش بود و خداوند قبل از آنکه از او چیزی بخواهد امید ببرید
رو کرد به اسرافیل که صور در گردن داشت بیکار درگوشه ای نشسته بود و مگس می پراند
- تو دیگر هیچ بهانه ای نداری نه دستت بند است ، نه سوگلی ما هستی که مانند آن جبرئیل جلوی ما در آمده و ما را نهی از منکر کنی و نه مثل آن عزرائیل بی چشم رو که وقتی ما سخن می گوییم حواسش جای دیگر باشد و سوت بزند
اسرافیل نگاهی به جبرئیل انداخت که با ایما و اشاره به او می رسانید که اگر بروی عصای خود را تا فلان جا در بلان جایت فرو میکنم و رو به خداوند کرد و با ناله گفت قربان آن هیبتتان شوم هرچی می خواهید ....
خداوندگار چوبش را که ته آن از چخماق ساخته شده بود به عرش کوبید که از ماحصلش برق از چشمان آسمان پرید و نعره ای زد که از صدای آن آسمان غرید و و اسرافیل مامور شد تا به نزد ابلیس روانه شود
اسرافیل به زمین آمد ، از هر کس سراغ ابلیس را می گرفت به انسان بر می خورد و چه نا زیبا بود انسانهای که فکرشان فقط در مغزشان می گنجید و هرکدام پلیدتر از تمام داستانهایی بودند که جبرئیل از پستی ابلیس برایش گفته بود
اسرافیل نا امید گشته بود از گشتن ، حاضر بود تمام عمر خود را در جهنم آسمان بگذراند تا بروی زمین خدا
هوای آلوده ، اسبهای که با سکه به بچه ها سواری می دهند ، رستورانهایی که گوشت مردار به خورد انسان می دهند ، اعلامیه های حقوق بشر ، شرابی که شلاق دارد ، عشق دو انسان که دو روز است ، مساجد ، کلیسا ، معابد ، که در آن خداوندگار را تکه تکه کرده اند
اسرافیل بیاد روزهای گدشته افتاد ، وقتی که ابلیس زیباترین فرشته خداوندگار بود ، به روزهای که نزدیکترین فرشته به بارگاه بود و چه حسادتی می کردند به او ... به یاد آورد که ابلیس با حیا ، دوست داشت بی هیاهو به حیاط خود ادامه دهد پس به دنبال او اینبار به شکل تازه ای گشت ، به جای اینکه به دنبال پست ترین مخلوق روی زمین بگردد سراغ پاک ترین آنها رفت !!!
ابلیس را یافت اما او را ندید چون او خود را پشت پرده ای پنهان کرده بود و فقط اسرافیل توانست پیغام خداوندگار را به گوشش برساند ، که چنین است و چنان ما تو را می بخشیم ، اگر تو بیایی و بیابی شرف از دست رفته ات را
و ما تو را می بخشیم به شرط هااا و شروطهااا و ما تو را می بخشیم ....
و در انتها بر این نکته تاکید گذاشت که فرموده اند اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا !!!
ابلیس پکی به سیگار دست سازش زد و صدای آتش گرفتن توتون تازه مانند صدای راه رفتن بروی برگهای زرد پاییزی به گوش رسید و از بین دود سیگار صدایش می لرزید و گفت : من هیچ وقت عجله نداشته ام من صبور ترین فرشته هفت آسمانم گواه حرفهایم سجده های است که بر خالقم می زدم
اسرافیل سرفه ای کرد و سپس خودش دود شد ، چشمهایش را بست و تا دربار خداوندگار بالا رفت گفت آنچه را شنیده بود برای جبرئیل اینکه صادق ترین مخلوق روی زمین ابلیس بود
جبرئیل دستهایش را بروی دهان اسرافیل گذاشت و خود به نزد خداوندگار رفت تا گزارش سفر را به وی رساند
چنین گفت که :
ابلیس همان ک . و .ن دریده سابق است و هیچ تفاوتی در جسارتش و حماقتش شکل نگرفته است و شما دل رئوفتان را برای امثال او نسوزانید ، که همانا همان ابله ای است که بوده ، اگر رخصت دهید می دهیم او را از روی نقشه دنیوی و اخروی نیست کنند که او سزاور صد بار بدتر است
خداوند که با سر انگشتان سبابه دوطرف شقیقه اش را ماساژ می داد چشمانش را به عزراییل دوخت که نوک داس بزرگش برق میزد سری تکان داد همه را دعوت به آرامش کرد و گفت می خواهیم خودمان ببینیم آیا در مقابل ما باز هم توان دارد
در همین اثنا صدای شیپور به گوش می رسد وکسی فریاد می زند ابلیس ابلیس
و او وارد می شود
کت و شلوار سپید بر تن او کاملا برازنده است ، موهای بلند و لختش به هنگام ورود نصف صورتش را پوشانده و نصف دیگر را در سایه خود قرار داده
عزراییل به محض دیدن او توف می اندازد و با نگاه ، آگاه می کند ابلیس را که چشم دیدنش را ندارد
میکاییل با کمال وقاحت بر قامت ابلیس می نگرد و بر سیبی که به دست دارد گاز می زند
اسرافیل لبانش را می گزد
و جبرئیل در گوشه ای ایستاده و با نفرت به ابلیس می نگرد
جو سنگین و بی رمق است ابلیس به رسم عادت جلوی پلکان هشت طبقه ای تخت خداوندگار زانو می زند و پله ها را یکی یکی نظاره می کند و تا نگاهیش به ریشهای سپید او می افتد چشمانش را می بندد و آه می کشد
خداوندگار با لحنی دستوری صدایش را بلند می کند :
برخیز تو را چه می شود که برای ما شاخ و شانه می کشی و اینک اینگونه به خاک می افتی و شرم داری نگاهی بر ما بیاندازی ، قبل از هر چیز می خواهیم صورتت را ببینیم ، تو زیباترین فرشته ما بودی اما اینگونه که شنیده ایم و تصاویر تو را دیده ایم بسیار زشت و کریح شده ای
ابلیس موهایش را با یک دست به عقب آورد و صورتش درخشید به آرامی چشمهایش را باز کرد ، چشمهایی که رمق ندارند و مثل گذشته نمی درخشند با کمی مکث سخنانش را آغاز می کند :
هرگز به نعمتهای که تو به من ارزانی داشته ای بی تفاوت نبوده ام و صورت من متعلق به همان فرشته زیبای توست اما قلم در دست دشمن است و به سلیقه خود مرا می نگارد ، اما اکنون تو بنگر فقط چشمهایم را بی فروغ می بینی که آن نیز به خاطر گریه های شبانه من است ....
جبرئیل با تمسخر میان حرفش می پرد و می گوید : ای ابلیس کاسه لیس تو به غیر چاپلوسی و نیرنگ و ریا ، حرف تازه ای نداری که بر زبان آوری
و ابلیس به جای اینکه جوابی به حرفهای جبرئیل دهد نطقش را ادامه می دهد :
- گریه های شبانه ای که در ابتدا برای دوری از تو بود اما با گذشت زمان گریه های من برای دوری انسان بود از تو ، تو گفتی به آدم سجده کن که او گوشه ای از من است پیش خود گفتم چگونه از من خواستی پیش روی تو به یک مشت خاک سجده کنم گفتم ، تا زمانی که خورشید می درخشد ماه زیباست ، مگر خودت نمی گفتی هچ شریکی بر تو قائل نشویم و من هم سجده نکردم چون تو را می پرستیدم ، می توانستم تظاهر کنم مثل این ۴ فرشته ....... تا به حال ازشان پرسیده ای که آیا با رضایت سجده کردند یا فقط به دستور تو بود همین جبرئیل (( "" روی خود را به سمت جبرئیل گرداند "")) به خاطر اینکه من نزدیکترین فرشته به تو بودم به نزد من آمد و خود را نماینده دیگران خواند و گفت ...
جبرئیل سگرمهایش را همراه با مشتش در هم گره کرد و با صدای بلند بر ابلیس بانگ بر آورد : که ای دروغگو دهان کثیفت را ببند که به غیر از نیرنگ و فریب حرف دیگری در چنته نداری زبانت را از حلقومت بیرون می کشیم
(( با انگشت به عزرائیل فرمان داد تا بیاید))
اما قبل از آنکه قدم از قدم بر دارد خداوندگار با نگاهش راه را بر او بست و گفت : جبرئیل چگونه جرات می کنی در حضور ما صدایت را بلند کنی فرمان صادر کنی و این عزرائیل از تو اجابت کند به خیالتان بروی این تخت بجز خالقتان کیست که توانایی آن را دارد که دستور دهد
جبرئیل من من کنان خواست تا بر قضایا کمی جلوه دیگر ببخشد اما خداوندگار دستور داد تا ابلیس ادامه دهد سخنان قطع شده اش را
ابلیس بار دیگر رشته کلام را در دست گرفت : جبرئیل به نزد من آمد و از من خواست که به پیش شما آمده و بگویم آنچه را دیگران نگفتند ، و اکنون پشیمانم ، که چرا به آدم سجده نکرده ام اگر چشمهایم هر شب گریان است ، بخاطر ، خاطره ای است که چه تلخ بود ، جدایی مخلوق از خالق ، جدایی آدم از خداوندگارش ، تبعید برترین به پست ترین و توطئه نزدیکانت بر اشرف مخلوقات
خداوندگار آشفته شد و گفت : تو یک ریاکار بیش نیستی ، تو لایق عطوفت ما نبودی و نیستی ، جبرئیل نیک می دانست که تو به غیر از حیله و مکر کاری بلد نیستی ، و اینک من می دانم با تو چه کنم .
خداوندگار از روی تختش بلند می شود و فرمان می دهد به غیر از ابلیس هر که در اینجاست بیرون رود تا وقتی می خواهم ابلیس را به سزای اعمالش برسانیم شخص دیگری دامن گیر خشم ما نشود و صدایش را بلند تر کرد و گفت همگی بیرون روید ....
جبرئیل با لبخندی فاتحانه به ابلیس نگریست همگان از محضر خداوندگار دور شدند و درها را بستند
خداوندگار پله های هشت گانه را یکی یکی طی کرد و به بالای سر ابلیس رسید ، ابلیسی که سر به سجده گذاشته لبهایش را بسته و منتظر غضب بود
ابلیس سایه خداوندگار را بر سرش حس می کرد و آرامش از دست رفته اش را باز پس گرفت
ناگهان حس عجیبی ابلیس را فرا گرفت
او هم اکنون در آغوش خداوندگار بود و نجوای او در گوشش میپیچید که می گفت :
- پیش از اینها متوجه توطئه هفت آسمان به انسان شدم ، اما من بودم و من ، دلم به حال اشرف مخلوقات می سوخت ، اما چه کنم ، چاره ای نداشتم ، اگر در اینجا می ماند ، بی شک نابود می شد به دست همین فرشتگان با توطئه ای دیگر
آدم را مثل خودم تنها دیدم ، بی همدم ، بدون یاری که یاریش کند ، به همین خاطر برای او زمین را ساختم تا در آن بیاساید ، و کم کم محیا کنم زمینه ورود آنها را به آسمان ، تنها نگرانیم از این است که آنها تا آن روز طاقت نیاورند ، یا خودشان را هلاک سازند ، یا همدیگر را ،
و تو بهترین فرشته من بودی پاک ترین آنها ، بنابراین تصمیم گرفتم تو را به زمین روانه سازم تا بعد از اینکه به اشتباه خود پی بردی تو را باز فرا خوانم ...
تو بروی زمین باید مرا یاری رسانی برای خواسته ام و حالا به زمین برو من خبر هلاکت تو را به گوش دیگران می رسانم تا تو بتوانی به فریضه ات در قبال اشرف مخلوقات که همانا رستگاری و هدایت آنها به سمت تعالی است به نیکی عمل کنی !!! ....
و ابلیس بار دیگر به زمین روانه شد ....
خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام ...
زندگی، لحظه ی افتادن برگی است به خاک
زندگی، لحظه ی آلودن پاکی است ز پاک
زندگی، ماندن يک روح به يک ساحل مرگ
زندگی، پيچش يک باد خزان در دل برگ
زندگی، آمدن صبر فراوان به ستوه
زندگی، لحظه ی افتادن فرهاد ز کوه
زندگی، غنچه ی بشکفته به دامان بهار
زندگی، سرخی يک دانه ی خوشرنگ انار
زندگی، لحظه ی بوئيدن گلهای سپيد
زندگی، پر شدن سينه ی گرمی ز اميد
زندگی، لحظه ی پرواز کبوتر به دو بال
زندگی، لحظه ی شيرين پراز عشق وصال
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوه هاست نهان در میان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف
گشتند نا امید هم جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
با ما سپید کاری از حد همی برد
ابر سیاه کار که شد در ضمان برف
چاه مقنعست هم چاه خانه ها
انباشته به گوهر سیماب سان برف
زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز
خورشید پای در ننهد ز آستان برف
...
گرچه سپید کرد همه خان و مان ما
یارب سیاه باد همه خان و مان برف
وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که برزندش داستان برف
معشوقه ای مرکب از اضداد مختلف
باطن بسان اتش و ظاهر بسان برف
گلگونه ای بود به سپید اب برزده
هر جرعه ای که ریزد بر جرعه دان برف
تا رنگ روی باز نماید بر این قیاس
بعضی ازآن باده و بعضی ازآن برف
می میخورد به کام و زنخ میزند بجد
در گوش خود رها نکند سو زیان برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من که هر نفس از باد زمهریر
پیغام های سرد دهد بر زبان برف
دست تهی بزیر زنخدان کند ستون
و ندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان
آبی بریق می خورد از ناودان برف
دلتگ و بینوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چینیم
خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند
زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان
صفایی بده سیمایت را
و اگر فرصت بود
کفش ها را بکن و آب بزن پایت را
غیر از این چیزی نیست
زندگی...
آینه ای شفاف است
تو اگر زشت و یا زیبایی
تو اگر شاد اگر غمگینی
هر چه هستی تو در آینه همان می بینی
شادیت را در یاب
چون گل عشق بتاب
تا در آینه هستی، گل هستی باشی
خرگوش نیست، توده چرم است و استخوان
هی لاشـــــــخور، نگاه کن و منتـــــظر بمان
طولی نمی کشد، نفست سیر می شود
اینجاســـت سهــــم روز تو از آفتاب و نان
آنسوی دشــــــت گله خرگوش می دود
این گوشه یک مچاله تن، می خورد تکان
(من مادرش نبودم و او کودک من است
لعنت به مرزهای زمین، رنگ خون زبان)
منقار خشک و کاسه گرم و سفید چشم
چنـــــــــــگال در کلاف پریـشـــــیده رگان
ناراحـــت از حقارت این صـــــــید نیم روز
برخاست لاشخور پی خرگوش نیمه جان
یا نه! دوان دوان کسی آمد سراغ، و ماند
فــــرزند خاک، از ســـــــتم باد در امــــان
...
هی لاشخور ستاره این عکس می شوی
لطـــــفا بخند، راست نگه کن، بله، همان!
***
عکاس قبل خودکشی اش سیر گریه کرد
این عکــس را که بست به پیشانی جهان
پهلوان، معرکه، یک مار کتک خورده پیر
حلقه در حلقه به ده متـــــر درازا زنجیر
پهلوان، آیه قرآن و دو بیتی حافظ
یاد مردان جهـــاندیده پاکیزه ضمیر
پهلوان، نوچـــه که یک دور جماعت را گشــت
سکه ها ریخت به دامانش، هم خط هم شیر!
پهلوان، یک نفر از جمع صدا زد که بیا
امتحان کن، که نگویـــید فریب و تزویر
شاهدش گفت، درست است که از فولادست
بســت زنجیر به گـِــــرد بدنش مثل اســــــیر
پهلوان، خیس عرق، قوت بازو بسیار
زور زنجـــیر فراوان و دو نیـــرو درگیر
مــار در جعبه تاریک به خـــود می پیـچید
چاره ای نیست تو را، یا بدران، یا که بمیر
عاقبت پاره شد و هلهل جمعیت شاد
پهلوان گفت: پســر، بار دگر دوره بگیر
***
پهلوان، تکه جامانده اسطـــوره ماست
که به تنهایی خود می درد از هم زنجیر
تا بپـــــــــنداریم آزادی ما در راهســــت
یک نفر هست که می آید و هرچند که دیر
مـــــن به این آمـــــدن دور ارادت دارم
چشم در چشم افق های غم آلود کویر
مهربانی هست
سیب هست
آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد
کجا بودی وقتی برات شکستم
یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت من تنها رو دیوونه می کرد
کجا بودی وقتی که از پنجره
می پرسیدم این چندمین عابره ؟
کجا بودی وقتی تو رو می خواستم
که دستات آروم بشینه تو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنار عکسات
شب ها نشستم به هوای چشمات
کجا بودی تو لحظه ی نیازم
وقتی می خواستم دنیامو بسازم
کجا بودی ببینی من می سوزم
کجا بودی.........
کودک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را می توان از نگاهش خواند.............
اما اکنون فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم...........
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
اگر اين فاصله ها از من دور شوند
با گوشهاي ناشنوا
صداي نسيم باد را خواهم شنيد
و افتادن گلبرگي از گل ياس را
با چشمهايي نا بينا
در غبار كوه مه گرفته اي خواهم ديد
كه چشمهايش از اشك هميشه جاريست
اگر اين فاصله ها از من دور شوند
تكرنگ به ياد مونده شب را
باهزاران رنگ روشن مي نوازم
و روزها در پرتو طلايي آفتاب
رنگ خوشبختي را از در و ديوار مي چينم
و در غروب اولين ديدار
ستاره خاموش دلم را
در نگاهي از جنس محبت
در آستانه طلوع خواهم ديد
اگر اين فاصله ها از من دور شوند
درب كلبه تنهايي را
با صداي خش خش و نا آرامش خواهم بست
و كليد آنرا به دست خاطره ها مي سپارم
و در ميان هياهوي قصر احساس درونم
با آغوشي باز
به پذيرايي شور و نشاط مي روم
اگر اين فاصله ها از من دور شوند
در ميان لحظه اي از بهت و ناباوري
پروازخود را
بر بلنداي درياي بزرگ خوشبختي خواهم ديد
كه امواج خروشان عشقش
انتقام ناله هاي عاشق خسته را
از آخرين نفسهاي غم و اندوه و تنهايي خواهد گرفت
اگر اين فاصله ها از من دور شوند
روبروي آينه اي از رنگ حقيقت
آينده اي خواهم ديد
روشن و زيبا و به ياد ماندني
كه در آن زوجي خوشبخت
با لباسهاي ابريشمي
دست در دست هم
از كويري غمگين
بسوي دشتي از گلهاي رنگارنگ
كه از آن بوي خوش بهاري بر مي خيزد
قدم بر مي دارند
و من امروز در آرزوي رسيدن به اين خوشبختي
دوباره بسويش خواهم رفت
حتي اگر به آخرين صفحات تاريخ تبعيد شده باشم
مي روم تا ثابت كنم كه
از ياد عاشق واقعي اش هرگز نخواهد رفت
در به در تنها
پرده های اتاقم را می بندم؛تا کسی بی اجازه وارد نشود
گوشهایم را می گیرم تا هیچ حرفی را نشنوم
چشمهایم را می بندم تا هیچ چیز را نبینم
دهانم را می بندم تا مبادا حرفی از آن خارج شود
بر روی احساسم قفل می زنم تا بی دلیل جریحه دار نشود
منطقم را فعال می کنم
اما نه باز نمی توانم عصبانیتم را پنهان کنم
و باز این عصبانیتم است که پیروز بر همه می شود
وخود را نمایان همه
اي کساني که مأمور دفن من هستيد
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.
موهايم را اشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده نشده است.
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي مادرم برايم گريه کند.
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگترين فريادم سکوت بوده است.
بر سنگ مزارم بنويسيد:
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زاده ی غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
آدمک مرگ همين جاست بخند
خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست بخند
راستي آنچه به ياذت داديم
پر زدن نيست که درجاست بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست بخند
تمام دنیای من خلاصه شد در کسی که حرف اول نامش
حرف آخر نام من بود و اینک در همین لحظه احساس کردم
بی بهانه دوستش دارم بی بهانه برایش گریه می کنم
بی بهانه به یادش هستم .
و این احساس را نمی توانم با هیچ چیز دیگری عوض کنم
و امید بازگشتش انتظار بی بهانه ای است که از ته دل آرزویش را دارم!
به امید آن روز....!
مانده ام که چقدر این روزها دکتر قیصر امین پور، عزیز شده. آنقدر که از صدر تا ذیل نظام برایش پیام می دهند - که باید بدهند.- تصاویرش یکروزه کنار اتوبانها نصب می شود - که بایدباشد.
اما نمی فهممشان. یا من قیصر شعرهای ایران و روال و امتداد شعرهایش را نشناختم یا ایشان. بزرگ جفایی است بر او که شاعر جنگش بخوانیم.
آری شاعر "قصه ای برای جنگ" دیروز، امروز از صلح گفته بود. صلحی که جنگ طلبان امروز علاقه ای به ان ندارند و قیصر دیگر نیست که امروز بر انها برآشوبد و از هرچه جنگ و پلیدی است، بازشان دارد.
قیصر از همان نسلی است که انقلاب کرد، تسخیر سفارت نمود، حتی جنگ کرد، اما امروز روز، دفاعی از ان عملکرد نمی کند. قیصر از همان نسلی است که از زمان گذشته اش و از خاطرات پیشینش فاصله گرفته تا بتواند امروز برای صلح شعر بگوید. و چقدر تلخ بوده هم برای او و هم برای خانواده اش این نقلها و گفته های از دم دولتی!چقدر تلخ بوده بزرگ کردن تصویر دهه ۶۰ ای ، بدون توجه به حال و امروز او!
خواستم تکه های "طرحی برای صلح"اش را بگذارم، شاید به نوبه خود صدای خاموش او را، - هرچند بلند است - بار دیگر عیان سازیم.
کودک
با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند
مادر،کنار چرخ خیاطی آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه
در خانه می پیچد
صدای در!
"شاید پدر!"
..........................................................
شهیدی که بر خاک می خفت
چنین در دلش گفت:
"اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟"
.......................................................
شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
"به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ"*
*از مجموعه دستور زبان عشق
ما ديروز قيصر را رعايت نكرديم . او كه مي توانست به آساني از جايزه وسوسه كننده كتاب سال بگذرد تا مبادا سياستي سخت گيرانه را تاييد كرده باشد ، او كه عمري سربلند زندگي كرد تا مستقل و يگانه بماند و او كه هرگز شعرش را به نام و نان و مقام نفروخت ، شايسته مراسمي از جنس خودش بود با حضور آدم هايي از جنس خودش و حرف هايي از جنس حرف هاي خود او.
آنان كه قيصر را مي شناختند و هنوز مي شناسند ، مي دانند كه او دلي داشت بزرگ كه براي همه در آن جا بود و گرچه دل با ايمان و آييني داشت كه ردپايش را در شعرهايش مي شود يافت ، اما اين دلبستگي او را هرگز به وابستگي نكشاند . تحول تدريجي فكر او از سال هاي مياني دهه 60 در شعرش هم رخ داده بود و شعرهاي سال هاي پاياني عمرش اگر چه از همان سنت فكري و شعري سيراب بود ، اما تفاوت هاي آشكاري در آن ديده مي شد كه مهم ترين تفاوتش در نگاهش به انسان بود و عشق . شعرهاي سال هاي اخير او همه از عشق بود و پايبندي هاي انساني واو را ديگر نمي شد به سبك و سياق برخي در دسته بندي ها و طيف بندي هاي دوگانه و از پيش تعيين شده قرار داد .
او خودش بود ، به تمامي قيصر امين پور ! با شعرهايي كه مثل خود اوست و با زندگي اش كه به تمامي در شعرهايش جاري است ، اما متاسفانه مراسم ديروز انعكاس تمامي قيصر نبود . نمي خواهم كوشش دوستان را در برگزاري مراسم باشكوه ديروز ناديده بگيرم ، برگزاري چنين مراسمي با چنين تداركاتي دشوار است و بايد به همه برگزار كنندگان خسته نباشيد گفت ، اما چه مي شود كرد وقتي تصويري از او ساخته و پرداخته مي شود كه اگر بنا به هر مصلحتي نخواهيم بگوييم با حال و روز روزهاي آخر او نسبتي ندارد ، حداقل مي توانيم بگوييم ، نسبتش دور و دير است .
از روز نخست درگذشت قيصر ، راديو و تلويزيون در حال ساختن تصويري ازاين شاعر ارزنده اند كه او را به سال هايي و به گروه هايي محدود مي كند و متاسفم كه در مراسم تشييع او نيز همين تصوير سازي ادامه مي يابد .
امين پور از جنگ گفته است و شايد بهترين شعرها را گفته باشد . از انقلاب هم گفته است و شايد بهترين شعرها را گفته باشد ، اين شعرها بخشي از زندگي و كارنامه شعري اوست كه انكار شدني نيستند ؛ اما او در سال هاي اخير هم چند مجموعه شعر منتشر كرده است كه نشانه هاي پررنگي از تحول شعري دارد ، از اين تحول نه در تصوير صدا و سيما و نه در تصويري كه ديروز از او ارائه شد ، خبري نبود . قيصري كه ديروز معرفي شد ، قيصر امروز نبود ، قابي بود از قيصر در دهه 60 و اين يعني تحريف شاعر. انتظار از دوستان نزديك قيصر پاسداري از تمامي ميراث اوست و جلوگيري از چنين تحريف هايي .
برگزاري مراسمي شبيه مراسم دولتي با همان سخنان و همان تعارف ها و كليشه ها براي شاعري نوآور ، تحريف او بود . ما ديروز قيصر را رعايت نكرديم . او كه مي توانست به آساني از جايزه وسوسه كننده كتاب سال بگذرد تا مبادا سياستي سخت گيرانه را تاييد كرده باشد ، او كه عمري سربلند زندگي كرد تا مستقل و يگانه بماند و او كه هرگز شعرش را به نام و نان و مقام نفروخت ، شايسته مراسمي از جنس خودش بود با حضور آدم هايي از جنس خودش و حرف هايي از جنس حرف هاي خود او كه :
گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند
وقتی گفتم :
دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم.
به شهری که در ان
هیچ کس خواندن نمی داند !
شعر می خوانم
در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست !
عطرها تو را بهانه می کنند
چون کودکی که دیدن مادر را ....
یک لحظه بیندیش !
عطرها ...
حتی عطرها
دوری غربت را احساس می کنند!
قول داده ام
هنگام شنیدن نامت بی خیال باشم !
از این قول در گذر !
چرا که با شنیدن نامت
صبر ایوب را کم دارم
برای فریاد نزدن!
نزار قبانی
یغما گلرویی
او پیکره ای تنهاست که سادگی و مهربانی به تن می کند.
او بر زانوی طبیعت می نشیند تا الهام فرا رسد؛
و در بلندای سکوت شب
تا نزول روح ؛ در انتظار است.
این همان شاعر است
که مردم ؛ در زندگی اش او را نشناختند
و کسی است که چون با این جهان خاکی وداع کرد
و به سوی جایگاهش در اسمان رفت
او را می شناسند.
تا کی این مردم در خواب خواهند ماند؟
جبران خلیل جبران
محسن نیک بخت
ای شاعر ؛ ارواح دلتنگ با نغمه های زيبای تو ارامش می يابند
منبع: وبلاگ آتوسا حصارکی
اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !
-------------------------------------
درون معبد هستی
بشر ؛در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا ـاز آرزو لبریزـ
به زاری از ته دل ؛«یک دلم می خواست» می گوید
شب و روزش « دریغ » رفته و « ای کاش » آینده ست
من امشب ؛ هفت شهر آرزوهایم چراغان است !
زمین و آسمانم نورباران است !
فریدون مشیری طلوع شهریور 1305- عروج سوم آبان ماه 1379
من دلم برای آن مهتاب شب ... من دلم برای کوچه ای که عاشقانه بود ... من دلم برای «او» گرفته است
منبع: وبلاگ آتوسا حصارکی
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ؛ صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ؛ کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ؛ های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ؛ خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و « مبادا» به باد رفت
« آیا » ز یاد رفت و « چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

حرفهای ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

آخر دلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
قيصر امين پور
منبع: وبلاگ آتوسا حصارکی
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت ... بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت ... فرق من و پروانه در این است ... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت.
![]()
![]()
![]()
![]()
ای سراپا همه ناز
رفتنت را به خدا آمدنی نیست
دگر تو نخواهی آمد
بی جهت منتظر معجزه ام
![]()
![]()
![]()
![]()
یا رب دل دوستان پر از غم نکنی
با تیر بلا، قامت ما خم نکنی
ای چرخ ، تو را به قرآن سوگند
یک مو ، زِ سرِ عزیزِ ما کم نکنی
منبع:http://pantea2008.blogfa.com/
گفتم: اگر بخواهيم براي عاشقان سكوت كنيم بايد عمري را
ساكت باشيم
این روزا یکمی دلم گرفته ولی درست نمیدونم چرا اینطوری شدم
.:.
درسهام زیاد شده البته فقط یه کلاس ورداشتم
چون بقیه کلاسها پر شده بود. دیگه نه از بازی خبریه
نه از تفریح همش شده:درس درس درس ![]()
. . . . .
حالا این همه مشکل یه طرف این عاشق شدن ما هم یه طرف چی بگم والا... .خیلی دوسش دارم و واسش میمیرم خودشم میدونه و اونم میگه واسه من میمره
. . . .
ولی عاشقی یه جورایی آدم رو دپرس میکنه ... هی میترسی ولت کنه یا اینکه نتونی باهاش بمونی یا. . .
این دفعه که برم ایران یعنی ۵۶ روز دیگه
... خیلی نمونده هاااا (روزی ۲۰۰ بار اینو به
خودم میگم!!) خلاصه میگیرم همچین محکم بغلش کنم و انقدر باهاش حرف بزنم ...
تا بفهمه
چقدر عاشقونه دوسش دارم
. . . .
خوب منم برم
... یکمی استراحت کنم چون این شبا همش کابوس میبینم
نمیدونم چه کار کنم خوابهای خوب ببینم ...
دلم واسه خوابهای
شیرین و خوشگلم تنگ شده

رؤیای آدمها زیباست
رؤیاها می آیند
مثل باران
وقتی میبارد، قطره قطره
روی تن خسته انتظار
سیلاب که شود زیبا نیست
بگذار ببارد باران
قطره قطره
بیا با هم به تماشا بایستیم . . .
حضور سرخ خدا را کسی نمی داند
درخت رخت ملون به تن تماشاییست
به شاخسار طلا را کسی نمی داند
نسیم زمزمه سر می دهد به گوش درخت
رموز باد صبا را کسی نمی داند
وداع چلچله ها زیر طاقی ایوان
به رقص و شورو نوا را کسی نمی داند
انار سینه خود چاک میدهد از عشق
صداقت شهدا را کسی نمی داند
هزار نغمه شنیدم ز ناودان خیال
ترانه فقرا را کسی نمی داند
به سوز ساز عبادی بساز از سر مهر
که داغ سینه ما را کسی نمی داند

بانک خروس خوش خبر از خانه های دور
با صد امید و شور
از صبح نو رسیده خبر میدهد مرا
وز لحظه سپیده خبر میدهد مرا
****
تا بر یگانه باز دوگانه ادا کنیم
یاد خدا کنیم
با همتی که از نفس صبح میرسد
با خلق مهربانی وخود را فدا کنیم
****
"ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم"
بسیار ساده ایم
با هر صدای مرغ سحر شاد میشویم
با هر ترانه از طرب آباد میشویم
****
از هر خروس خوش خبرم آید این خروش
چون نغمه سروش
"صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور زمان درنگ ندارد شتاب کن
ای بلندا تا ثریا
سایه ات گسترده در هر جای میهن
جلوه گاهت عالم آرا
سایه های شاخسارت بر سر خلقی مزین
یک تن از این انجمن من .
..............
برد باری برگ و بارت
ایکه اشکم همنوا با ریشه خشک و خمارت
زخم داس و تیشه را بر پیکرت چون می توان دید؟
میوه از آن شاخسار زخمیت چون می توان چید؟
ای همیشه سبز و زیبا
از غریبی زرد و تنها
دفتر اشعار همدردی نثارت .
هنر شمشير آن است كه يكي را دوتا مي كند، ولي هنر عشق آن است كه دوتا را يكي مي كند.
بیا عشق را غرق معنا کنیم ، غم لاله ها را تماشا کنیم
بیا پا به پای مسافران خیال ، رو به میعادگاه رویا کنیم
بیا در فصل کوچ پرستو ها ، همراه آنان سفر به فردا کنیم
بیا در نگاه آبها و آیینه ها ، باز مضمون تازه پیدا کنیم
بیا باز در انتظا ر دیدار هم ، بیشه ی نور را تماشا کنیم
بیا همچو گل عاشق نور شویم ، شب و روز را با هم آشنا کنیم
بیا با خدا صمیمی شویم ، از او باز غزل تمنا کنیم
کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود. نامه ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند:
خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که با حقوق ناچیز بازنشستگی زندگی می کنم .دیروز کیف من را که ۱۰۰ دلار در آن بود دزیدند که تمام پول من تا آخر ماه بود.هفته دیگر عید است و من دوستانم را برای شام دعوت کرده ام ولی پول ندارم و کسی را هم ندارم تا پول قرض کنم. تو ای خدای من تنها امید من هستی ؛ به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد و هر کدام چنددلار روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد که در پاکت گذاشتند و برای پیرزن فرستادند و همه از کار خوب خود خوشحال بودند.
هفته دیگر نامه ای از آن پیرزن رسید که نوشته بود : نامه ای به خدا .همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند.
خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته ۴ دلار آن کم بود که مطمئن هستم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند !!!!!!
برگرفته شده در مجله موفقیت
میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ
یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ
یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه
میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه
دل دریا ، دل رود
دل آبی ، دل آب
دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب
یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی
قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی
سخت تنهایی راه 
سخت بی همنفسی
چی میشد یه روز بیاد
اون که نیست مثل کسی 
تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نيا موختي كه چگونه تو رو فراموش كنم
بــیـا برای زیــبــایــی گل آواز بــخـــــوانـیـم
بـــرای چــلــچـلـه هـا آهـــنـگی بـیـاوریـم
شــــب تــــنـــهــاســـــت و غــریـــب
بــیــــا مــن و تـــو هـمدمـش باشیم
بـرای دسـتـهـای مـا زیبـایـــی رنگ
صــــــفـــــــــــا ســـــــــــــــت
بـیـا تـا بـا هـم اوج پـرواز بــاشیم
اگــر دریا زیباست بیا دریایی باشیم
اگر محبت نیاز است بیا نیازمند باشیم
و آرزوهـــــایـمـــان را پــــرواز دهیــــــم

ياد تو باشد آسمان آبي است
شبهاي من شبهاي مهتابي است
ياد تو باشد زندگي بي عشق
مانند يك تصوير قلابي است
مثل هميشه چشمهايم باز
تا نيمه شب لبريز بي خوابي است
تا ميرسي از جاده هاي سبز
كار من و دل جمله بي تابي است
در آزمون تازه ات اي عشق
يا صفر مي گيرد دلم يا بيست
قطره دلش دريا مي خواست خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود
هر بار به خدا مي گفت: از قطره تا دريا راهي است طولاني
راهي از رنج و عشق و صبوري و هر قطره لياقت دريا نيست ،
قطره عبور كرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت
قطره ايستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد .
قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چيزي از عشق و صبوري آموخت .
تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز درياشدن...
خدا قطره را به دريا رساند
قطره طعم دريا را چشيد
طعم دريا شدن را ......اما ..........
روزي قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ... آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت هست ،
قطره گفت : پس من آن را ميخواهم .. بزرگترين را ... بي نهايت را..
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
اينجا بي نهايت است .
آدم عاشق بود ، دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را در آن بريزد ،
اما ....
هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت
آدم همه ي عشقش را درون يك قطره ريخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد و فرو ريخت
خدا گفت : حالا تو بي نهايتي
**چون عكس من در قلب عاشق است **

نه ، خوبم
نه خوب بودن را بلدم
نه بازيگرم
و نه بازي كردن را
اما تو بازي مي دهي
هميشه
خوب قصه ها مي شوي
من كيش ...
اصلا مات .
خوش به حال تو خوب بازيگر
كه پيروز مي شوي
به نام خالق عشق
بياد روزهايي كه گذشت...
هی مرد ... هیچ کس ... لیاقت اشکهای تو را ندارد ... و کسی که چنین ارزشی
دارد ... باعث اشک ریختن تو نمی شود ...
" گابریل گارسیا مارکز"
يه سال تموم شد. خوب هم گذشت . خيلي خوب ... نه ، تموم نشده اما فقط براي مدتي با كلي دل تنگي ... كلي ...
نه ، نه ، اصلا نمي خوام خداحافظي كنم تو دنيا از تنها چيزي كه واقعا بدم مي ياد خداحافظيه ...
تا حالا چند بار خداحافظي كردم خيلي وقتها بعدش سلام بوده و خيلي وقتا چند تا خاطره قشنگ كه براي اين كه
هر دفعه كه بهشون بر مي گردم تكراري نباشن واسه خودم (فقط واسه ي خودم به ديگران كه راستشو مي گم )
بهشون خاطره هاي ساختني اضافه مي كنم !!! خنده داره نه ؟ اونها خاطره هاي فوق العاده من هستن و من اجازه
دارم بهشون خاطره هاي قشنگتري رو اضافه كنم نه؟
بگذريم... مثل همون كاري كه تا حالا مي كرديم مي گذريم ... تو اين يه سال هم همين طور بود چندتا خداحافظ
اجباري با كلي خاطره و چندتام با سلامي دوباره ...
اما نمي خوام بذارم قاصد كوچولومم جزو اون خداحافظي هاي خاطره دار باشه پس فقط مي تونم بگم
فعلا .............................. .
تا ريشه در آب است
اميد ثمري هست ...