تبليغاتX


< بی کلاس
لبخند فراموش نشه!!!!!
 "به نام اهورای پاک که کورش ها را آفرید. آرش از کوه دماوند وطن را نگریست و صدا زد: کورش! مام میهن تنهاست ، نکند بار دگر رنج سکندر بیند و هزاران کورش.... و هزاران آرش..... ای آریایی در انتظار کدامین سوار سفید پوشی که تو را به سرزمین آرزوهایت برساند ، نشسته ای !؟ به سرزمین کورش ایمان بیاور که اینجا بهشت ماست...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 21:7
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
 

 

یکی را دوست می دارم

                   ولی افسوس او هرگز نمی داند

                        نگاهش می کنم

                                شاید  شاید بخواند از نگاه من

                                         که او را دوست می دارم

                              ولی افسوس او هرگز

                    نگاهم را نمی خواند

   به برگ گل نوشتم     

            من که او را دوست می دارم

                               ولی افسوس او گل را

                                           به زلف کودکی آویخت

                          تا او را بخنداند ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 19:9
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
 مردم خودشان خودشان را دستی دستی می کشند اما حاضر نیستند در تظاهرات مردمی شرکت کنند وبرای یکبار قال قضیه را بکنند و این رژیم را سرنگون کنند تا دنیا را راحت وآسوده کنند . هر روز در ایران ده ها نفر خودکشی می کنند اما اگر در تظاهرات یک نفر گلوله بخورد وزخمی بشود دیگر از ترسشان بیرون نمی آیند .کجا هستند آن مردم سلحشور ایرانی چرا نمی بینند وباور نمی کنند که روزی صدها ایرانی جوانمرگ می شود وبا چاقو وقرص و سیانور و تیر وتفنگ خودشان به دست خودشان کشته می شوند فقط از تیرو تفنگ بسیجی ها می ترسند تاکی می خواهید مثل کبک سرتان و سرمان زیر برف باشد ودر اشتباه و ندانم کاری پنهان شویم چرا ترس را از خودمان دور نمی کنیم . اگر یک خانواده فرزندش در تظاهرات شرکت کند با او مخالفت می کند اما اگر فرزندش شبانه خودکشی کند صدایش در نمی آید ای نفرین بر ما که این همه ترسو شده ایم

..........................................................

صفارهرندی در جمع خبرنگاران اذعان داشت: که ائمه همانند (...) هستند و بنی‌امیه همانند سگ می‌باشند.صفارهرندی در ادامه تصریح کرد: .......... (احتمالا گفته است گوسفند) برای مردم سودهای فراوانی دارد و تمام قسمت‌های آن مورد استفاده است، ائمه نیز این‌چنین هستند.وی افزود: پس از گذشت قرن‌ها اسم ائمه هم‌چنان باقی مانده است و نسل بنی‌امیه مانند سگ که در حال نابودی است، منقرض می‌شود.صفارهرندی درپاسخ به اعتراض خبرنگاران مبنی بر این‌که این حرف از سوی شخص اول فرهنگی کشور! جایز نیست به آیه‌ای از قرآن اشاره کرد: «در مثل مناقشه نیست»!!!!!!!!خبرنگاران حاضر در این جلسه در تبعیت از فرمایش مقام معظم رهبری مبنی بر اتحاد ملی و انسجام اسلامی از درج سخنان توهین‌آمیز وی به ساحت مقدس ائمه‌ی بزرگوار خودداری کردند."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:48
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
خدا را سپاس كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را سپاس كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را سپاس كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدا را سپاس كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را سپاس كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را سپاس كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را سپاس كه جاي براي پارك نمودن پيدا كردم.اين يعني اتومبيلي براي سوار شدن دارم .

خدا را سپاس كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را سپاس كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.

خدا را سپاس كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را سپاس كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
.

 
خدا را سپاس كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم.
اين يعني من هنوز زنده ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:45
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
بنویس آب ، نوشت آب                            
      نان بنویس ، نوشت آب
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست  
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید 
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد
.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:44
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
  ماهیان می گفتند:
       « هیچ تقصیر درختان نیست؛
                                               ظهر دم کرده تابستان بود،
 
                   پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
 وعقاب خورشید
                                                     آمد او را به هوا برد
                                                                               که
                                                                                    برد......
 به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
 
 برق از پولک ما رفت
                            که
                                رفت......
 ولی آن نور درشت ،
 عکس آن میخک قرمز در آب
 که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد
 چشم ما بود
              روزنی بود به اقرار بهشت
 
 
 
 تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
 و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است »
 
 
               باد می رفت به سر وقت چنار
               من به سر وقت خدا می رفتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:42
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من  میترسم پس هستم! این چنین میگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:36
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
تا کی این پوچی سر به فلک کشیده ادامه دارد؟!

تا کی زندگی به معنای نفس کشیدن...؟

فرصت هایی که هرگز نبود برای من به مانند حسرتی به دلم ماند.

 فرصت بوییدن علف! فرصت هم آغوشی با باران!

چه روزهایی بود کودکی مان٫ دلخوش به بوی کوچه و دویدن در آن بودیم...

ولی امروز در آرزوی آغوشی گرم در بستر جنس مخالف!!

امروز هم میگذرد و زمان باز هم با نفرتی فزاینده به شکار ثانیه ها خواهد رفت.....

و من باز هم نفس میکشم در این روزهای بی خاطره...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:33
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
خدا رو دوست دارم واسه اینکه  بهم نداده اون چیزهایی که ازش خواستم تا همیشه حسرت به دل داشته باشم.

خدا رو دوست دارم چون برام کلی آرزو گذاشته تا با خودم ببرم تو گور تا اونجا تنها نباشم!

خدا رو دوست دارم چون عاشق ها رو خیلی دوست داره...!

خدا رو دوست دارم چون همیشه لبخند میزنه...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:32
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
آرام می خزم مانند کرم خاکی در وطن

به هیچ چیز فکر نمیکنم جز رهایی

از کوچه های پیچ در پیچ زندگی عبور میکنم...

بوی تابستان دهانم را تشنه میکند...

از دور نور سیاهی می آید به آن هم دلخوش می شوم

به دنبالش میروم و هیچ چیز نمی یابم جز روزهای تکراری!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:32
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
بازم گرما!

بازم تابستون...

افکار سرد این ذهن داغ باید بمیره...

چقدر سردمه! دارم از سرما میلرزم یکی بیاد گرمم کنه...

میگن دیگه نمیاد کسی که ما رو رها کنه از این همه درد!

دست هام یخ کرده خوب نگاه کن ببین چه جوری دارم تو جوونی پیر میشم

باشه اگر باور نداری بازم پیرتر میشم برای تو...

ببین من هنوز پاهام میلرزه وقتی از دور میبینمت!

بازم هوا گرمه...

بازم هوس داره منو شکست میده!

الان ساعت از ۲ نصفه شبم گذشته

میبینی من هنوزم از زمان میترسم ...

من هنوز از خجالت تو حموم گریه میکنم تا کسی...

من هنوز بچه ام واسه اینکه بجنگم واسه چیزهایی که از دست دادم

واسه تو

واسه خاکم

پس دیگه دنبالم نیا  سایه ی من که خسته تر از منی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 18:31
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
> > Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames.
تعداد بازديدكنندگان :