تبليغاتX


< بی کلاس
لبخند فراموش نشه!!!!!

faza


ديروز توي اخبار گفتند که دانشمندان در خارج از منظومه شمسي «بخار آب کشف» کردند
حالا شما فکر مي کنيد اين دانشمند ستاره شناس واسه چي اين جور تعجب کرده ؟ راستش را بخواين ما يواشکي رفتيم
سراغ آرشيو ناسا و يه تصويراز اين کشف کش رفتيم!حالا واسه ديدنش برين ادامه مطلب ...

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 19:9
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
شما اینو قبول دارید یا نه؟

 

خدا:این موجود که بنا نهادیم را پسر بنام و بر همه ی آفریده های من واجب گردان که بر او سجده کنند.

جبریئل:ای بزرگواد این کار ممکن نیست زیرا او نه از لحاظ تفکر کامل است نه از لحاظ جسم حتی موجود بی جانت حاضر به سجده بر او نیستند.

خدا:پس بر اندام گل جان بدم و به امر من بر او قدرت بالای تفکر عطا کن و او را دختر بنام.

جبرئیل:حالا همه ی موجودات موظف اند که بر و سجده کنند زیرا از همه ی

آفریدههایت برتر است.

 

البته لازم به ذکر من خودم اینو قبول ندارم ولی چون باسم جالب بود گفتم بذارم تو وبلاگ

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 18:3
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

- در جست و جویِ آبِ حیاطی؟

در بیکرانِ این ظلمات آیا؟

در آرزویِ رحم؟ عدالت؟

دنبالِ عشق؟ دوست؟...

 

ما نیز گشته ایم

«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»

آیا تو نیز، - چون او- «انسانت آرزوست؟»

 

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.

 

پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.

هرگز

        «نگرد! نیست»

                 سزاوارِ مرد نیست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 12:33
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
امروز مسأله‏يى كه لازمتر از مباحثه‏ى سیاسى است و من بايستى آن را خدمت خواهران و برادران عرض كنم، قضاياى اخير یوم الله وَلن تاین است كه بسيار مهم است و قضايايى نيست كه يك مسلمان و شيعه در قبال آن بتواند بی تفاوت بماند. بنده خودم از یک هفته قبل تقريباً به‏طور دايم حالم منقلب است.
در تواریخ شیعه ثبت است که پیامبر اسلام در این روز با چیدن یک بته خار و یک سیخ کباب سوسمار از صحرای مکه و دور از چشم ابوبکر از پنجره پشتی خانه ایشان به سراغ عایشه رفته و چشمه زلال محبت بین این دو از این روز جوشیدن گرفته است.

در حدیث نبوی آمده است:
عباداللّه، الذّین یبایعون العطر الجیوانجی٬ اولئک المقربون و لهم عافیة في الدنيا والآخرة

یعنی آن دسته از بندگان خدا که در این یوم الله عطر ژیوانژی خریداری نمایند برای آنها سلامتی و عافیت در دنیا و آخرت است. البته برادران و خواهران عنایت دارند که اسلام دینی جهان شمول و برای تمام زمانها و مکانهاست. از این رو عطور و بخورات معطره دیگر هم بلا اشکال است. هر چند مستحب آن است که از ژیوانژی استفاده شود.

در حدیث دیگری از پیامبر اسلام آمده است:
خیارکم و احسنکم فی الیوم الولن تاین٬ الذّین لهم ریشا" و پشما"‌شدیدا" غریبا و لهم اجر عظیم

یعنی بهترین مردان در نزد خدا در این روز مردانی هستند که محاسن می گذارند تا زیبا شوند. برای اینها اجری عظیم است.

سید العلی الخامنه ای
چهاردهم فوریة الحرام سنه ۲۰۰۸ هجری میلادی

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 21:36
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

***--------------------------------------***

زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آيا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

****---------------------------------------****
.

.

.


: بعد از ازدواج

متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!!

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19ساعت 3:56
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
دیدم به خواب خوش که بدستم پیاله بود

                                  تعبیر رفت وکار به دولت حواله بود

چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت

                                  تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود

آن نافه مراد که میخواستم ز بخت

                                  در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بودخمار غمم سحر

                                 دولت مساعد آمدومی در پیاله بود

برآستان میکده خون میخورم مدام

                                 روزی ما زخوان قدر این نواله بود

هر کونکاشت مهرورز خوبی گلی نچید

                               در رهگذار بادنگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

                              آندم که کار مرغ سحرآه وناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاه

                              یک بیت ازین قصیده به از ره صد ساله بود

آن شاه تند حمله مه خورشید شیر گیر

                              پیشش بروز معرکه کمتر غزاله بود

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 11:49
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
 چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
 پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
 گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت : بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
 و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
 هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
 خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
 در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
 بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:22
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

آفتاب مهربانی

سایه تو بر سر من

 

ای که در پای تو پیچید

ساقه ی نیلوفر من

 

با تو تنها با تو هستم

ای پناه خستگی ها

 

در هوایت دل گسستم

از همه دلبستگیها

 

در هوایت پر گشودن

باور بال و پر من باد

 

شعله ور از آتش غم

خرمن خاکستر من باد

 

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

 

چون بنفشه بی تو بی تابم

بر سر زانو سر من

 

 

چون بنفشه بی تو بی تابم

بر سر زانو سر من

 

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

 

گرچه بی برگم گرچه بی بارم

در هوای تو بی قرارم

 

برگ پاییزم

بی تو می ریزم

 

نو بهارم کن

نو بهارم

 

ای بهار باور من

ای بهشت دیگرمن

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:14
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

 

به زبان ایتالیایی

: Ti Amo

به زبان یونانی

: S'ayapo philo Su

به زبان روسی

: Ya vas liubli

به زبان پرتقالی

: Amo - te

به زبان فارسی

: Dooset Daram

به زبان آلمانی

: Ich liebe dich

به زبان اسپانیایی

: Te quiero

به زبان سوئدی

: Jag a Iskan dig

به زبان هندی

: Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه

: Je t'aime

به زبان ارمنی

: Jiroum em kez

به زبان انگلیسی

: I Love You

به زبان ترکی

: Seni seviyo rum

به زبان دانمارکی

: Jeg elsker dig

به زبان چینی

: Mi tuzya var ruem karata

به زبان سوئیسی

: Cha'ha di ga''rn

به زبان برزیلی

: Eu te arno

به زبان هلندی

: Ik hou van jou

به زبان عربی

: Ohebbak

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09ساعت 21:25
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. می‌دانید چرا؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شده‌اند

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 23:31
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!
امروز بعد از مدت طولانی امدم وبایک پست طوالنی نیز امدم

من این مطلب را  از وبلاگ یکی بنده خدایی پیدا کردم واقعا مطلب جالب است ارزش خواندن داره

 

 

 

 

 

پس از گذشت قرنها و روزها و ثانیه ها

 

خداوندگار از خر شیطان پیاده می شود و به جبرئیل فرمان میدهد که به زمین برو و از ابلیس بخواه به نزد ما آید

جبرئیل که فرشته سوگلی آسمانهاست ، بهانه آورد که ابلیس ملعون را نباید به حضور پذیرید که آن بی شرم شرمسار نیست از کرده خویش

خداوندگار رو به میکائیل کرد و گفت : تو برو برایت مفید نیز می باشد با این هیکلی که بهم زده ای کمی پیاده روی برایت حکم درمان را دارد

 میکائیل در حالی که سه دستش پر بود از شراب و طعام و با دستی دیگرگوشتی را گرفته و به نیش می کشید با صدای غم زده گفت فدایتان شوم دستم بند است مرا امر به مهمتر داشته اید مرا عفو کنید

عزرائیل با آن سگرمه های پیچ و تاب دارش با آب و تاب در حال تیز کردن داسش بود و خداوند قبل از آنکه از او چیزی بخواهد امید ببرید 

 رو کرد به اسرافیل که صور در گردن داشت بیکار درگوشه ای نشسته بود و مگس می پراند

 

- تو دیگر هیچ بهانه ای نداری نه دستت بند است ، نه سوگلی ما هستی که مانند آن جبرئیل جلوی ما در آمده و ما را نهی از منکر کنی و نه مثل آن عزرائیل بی چشم رو که وقتی ما سخن می گوییم حواسش جای دیگر باشد و سوت بزند

اسرافیل نگاهی به جبرئیل انداخت که با ایما و اشاره به او می رسانید که اگر بروی عصای خود را تا فلان جا در بلان جایت فرو میکنم و رو به خداوند کرد و با ناله گفت قربان آن هیبتتان شوم هرچی می خواهید ....

خداوندگار چوبش را که ته آن از چخماق ساخته شده بود به عرش کوبید که از ماحصلش برق از چشمان آسمان پرید و نعره ای زد که از صدای آن آسمان غرید و و اسرافیل مامور شد تا به نزد ابلیس روانه شود

 

 اسرافیل به زمین آمد ، از هر کس سراغ ابلیس را می گرفت به انسان بر می خورد و چه نا زیبا بود انسانهای که فکرشان فقط در مغزشان می گنجید و هرکدام پلیدتر از تمام داستانهایی بودند که جبرئیل از پستی ابلیس برایش گفته بود

 

اسرافیل نا امید گشته بود از گشتن ، حاضر بود تمام عمر خود را در جهنم آسمان بگذراند تا بروی زمین خدا

هوای آلوده ، اسبهای که با سکه به بچه ها سواری می دهند ، رستورانهایی که گوشت مردار به خورد انسان می دهند ، اعلامیه های حقوق بشر ، شرابی که شلاق دارد ، عشق دو انسان که دو روز است ، مساجد ، کلیسا ، معابد ، که در آن خداوندگار را تکه تکه کرده اند

 

اسرافیل بیاد روزهای گدشته افتاد ، وقتی که ابلیس زیباترین فرشته خداوندگار بود ، به روزهای که نزدیکترین فرشته به بارگاه بود و چه حسادتی می کردند به او ... به یاد آورد که ابلیس با حیا ، دوست داشت بی هیاهو به حیاط خود ادامه دهد پس به دنبال او اینبار به شکل تازه ای گشت ، به جای اینکه به دنبال پست ترین مخلوق روی زمین بگردد سراغ پاک ترین آنها رفت !!!

 

ابلیس را یافت اما او را ندید چون او خود را پشت پرده ای پنهان کرده بود و فقط اسرافیل توانست پیغام خداوندگار را به گوشش برساند ، که چنین است و چنان ما تو را می بخشیم ، اگر تو بیایی و بیابی شرف از دست رفته ات را

و ما تو را می بخشیم به شرط هااا و شروطهااا و ما تو را می بخشیم ....

و در انتها  بر این نکته تاکید گذاشت که فرموده اند اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا !!!

 

ابلیس پکی به سیگار دست سازش زد و صدای آتش گرفتن توتون تازه مانند صدای راه رفتن بروی برگهای زرد پاییزی به گوش رسید و از بین دود سیگار صدایش می لرزید و گفت : من هیچ وقت عجله نداشته ام من صبور ترین فرشته هفت آسمانم گواه حرفهایم سجده های است که بر خالقم می زدم

 

اسرافیل سرفه ای کرد و سپس خودش دود شد ، چشمهایش را بست و تا دربار خداوندگار بالا رفت گفت آنچه را شنیده بود برای جبرئیل اینکه صادق ترین مخلوق روی زمین ابلیس بود

جبرئیل دستهایش را بروی دهان اسرافیل گذاشت و خود به نزد خداوندگار رفت تا گزارش سفر را به وی رساند

چنین گفت که :

 ابلیس همان ک . و .ن دریده سابق است و هیچ تفاوتی در جسارتش و حماقتش شکل نگرفته است و شما دل رئوفتان را برای امثال او نسوزانید ، که همانا همان ابله ای است که بوده ، اگر رخصت دهید می دهیم او را از روی نقشه دنیوی و اخروی نیست کنند که او سزاور صد بار بدتر است

 

خداوند که با سر انگشتان سبابه دوطرف شقیقه اش را ماساژ می داد چشمانش را به عزراییل دوخت که نوک داس بزرگش برق میزد سری تکان داد همه را دعوت به آرامش کرد و گفت می خواهیم خودمان ببینیم آیا در مقابل ما باز هم توان دارد

 

در همین اثنا صدای شیپور به گوش می رسد وکسی فریاد می زند ابلیس ابلیس

و او وارد می شود

 کت و شلوار سپید بر تن او کاملا برازنده است ، موهای بلند و لختش به هنگام ورود نصف صورتش را پوشانده و نصف دیگر را در سایه خود قرار داده

 

عزراییل به محض دیدن او توف می اندازد و با نگاه ، آگاه می کند ابلیس را که چشم دیدنش را ندارد

میکاییل با کمال وقاحت بر قامت ابلیس می نگرد و بر سیبی که به دست دارد گاز می زند

اسرافیل لبانش را می گزد

و جبرئیل در گوشه ای ایستاده و با نفرت به ابلیس می نگرد

جو سنگین و بی رمق است ابلیس به رسم عادت جلوی پلکان هشت طبقه ای تخت خداوندگار زانو می زند و پله ها را یکی یکی نظاره می کند و تا نگاهیش به ریشهای سپید او می افتد چشمانش را می بندد و آه می کشد

خداوندگار با لحنی دستوری صدایش را بلند می کند :  

برخیز تو را چه می شود که برای ما شاخ و شانه می کشی و اینک اینگونه به خاک می افتی و شرم داری نگاهی بر ما بیاندازی ، قبل از هر چیز می خواهیم صورتت را ببینیم ، تو زیباترین فرشته ما بودی اما اینگونه که شنیده ایم و تصاویر تو را دیده ایم بسیار زشت و کریح شده ای

 

ابلیس موهایش را با یک دست به عقب آورد و صورتش درخشید به آرامی چشمهایش را باز کرد ، چشمهایی که رمق ندارند و مثل گذشته نمی درخشند با کمی مکث سخنانش را آغاز می کند :

 هرگز به نعمتهای که تو به من ارزانی داشته ای بی تفاوت نبوده ام و صورت من متعلق به همان فرشته زیبای توست اما قلم در دست دشمن است و به سلیقه خود مرا می نگارد ، اما اکنون تو بنگر فقط چشمهایم را بی فروغ می بینی که آن نیز به خاطر گریه های شبانه من است ....

 

جبرئیل با تمسخر میان حرفش می پرد و می گوید : ای ابلیس کاسه لیس تو به غیر چاپلوسی و نیرنگ و ریا ، حرف تازه ای نداری که بر زبان آوری

و ابلیس به جای اینکه جوابی به حرفهای جبرئیل دهد نطقش را ادامه می دهد :

-  گریه های شبانه ای که در ابتدا برای دوری از تو بود اما با گذشت زمان گریه های من برای دوری انسان بود از تو ، تو گفتی به آدم سجده کن که او گوشه ای از من است پیش خود گفتم چگونه از من خواستی پیش روی تو به یک مشت خاک سجده کنم گفتم ، تا زمانی که خورشید می درخشد ماه زیباست ، مگر خودت نمی گفتی هچ شریکی بر تو قائل نشویم و من هم سجده نکردم چون تو را می پرستیدم ، می توانستم تظاهر کنم مثل این ۴ فرشته ....... تا به حال ازشان پرسیده ای که آیا با رضایت سجده کردند یا فقط به دستور تو بود همین جبرئیل (( "" روی خود را به سمت جبرئیل گرداند "")) به خاطر اینکه من نزدیکترین فرشته به تو بودم به نزد من آمد و خود را نماینده دیگران خواند و گفت ...

 

جبرئیل سگرمهایش را همراه با مشتش در هم گره کرد و با صدای بلند بر ابلیس بانگ بر آورد : که ای دروغگو دهان کثیفت را ببند که  به غیر از نیرنگ و فریب حرف دیگری در چنته نداری زبانت را از حلقومت بیرون می کشیم

(( با انگشت به عزرائیل فرمان داد تا بیاید))

 اما قبل از آنکه قدم از قدم بر دارد خداوندگار با نگاهش راه را بر او بست و گفت : جبرئیل چگونه جرات می کنی در حضور ما صدایت را بلند کنی فرمان صادر کنی و این عزرائیل از تو اجابت کند به خیالتان بروی این تخت بجز خالقتان کیست که توانایی آن را دارد که دستور دهد

 

جبرئیل من من کنان خواست تا بر قضایا کمی جلوه دیگر ببخشد اما خداوندگار دستور داد تا ابلیس ادامه دهد سخنان قطع شده اش را

 

ابلیس بار دیگر رشته کلام را در دست گرفت : جبرئیل به نزد من آمد و از من خواست که به پیش شما آمده و بگویم آنچه را دیگران نگفتند ، و اکنون پشیمانم ، که چرا به آدم سجده نکرده ام اگر چشمهایم هر شب گریان است ، بخاطر ، خاطره ای است که چه تلخ بود ، جدایی مخلوق از خالق ، جدایی آدم از خداوندگارش ، تبعید برترین به پست ترین و توطئه نزدیکانت بر اشرف مخلوقات

 

خداوندگار آشفته شد و گفت : تو یک ریاکار بیش نیستی ، تو لایق عطوفت ما نبودی و نیستی ، جبرئیل نیک می دانست که تو به غیر از حیله و مکر کاری بلد نیستی ، و اینک من می دانم با تو چه کنم .

 

خداوندگار از روی تختش بلند می شود و فرمان می دهد به غیر از ابلیس هر که در اینجاست بیرون رود تا وقتی می خواهم ابلیس را به سزای اعمالش برسانیم شخص دیگری دامن گیر خشم ما نشود و صدایش را بلند تر کرد و گفت همگی بیرون روید ....

 

جبرئیل با لبخندی فاتحانه به ابلیس نگریست همگان از محضر خداوندگار دور شدند و درها را بستند

 

خداوندگار پله های هشت گانه را یکی یکی طی کرد و به بالای سر ابلیس رسید ، ابلیسی که سر به سجده گذاشته لبهایش را بسته و منتظر غضب بود

 

ابلیس سایه خداوندگار را بر سرش حس می کرد و آرامش از دست رفته اش را باز پس گرفت

 

ناگهان حس عجیبی ابلیس را فرا گرفت

 

او هم اکنون در آغوش خداوندگار بود و نجوای او در گوشش میپیچید که می گفت :

- پیش از اینها متوجه توطئه هفت آسمان به انسان شدم ، اما من بودم و من ، دلم به حال اشرف مخلوقات می سوخت ، اما چه کنم ، چاره ای نداشتم ، اگر در اینجا می ماند ، بی شک نابود می شد به دست همین فرشتگان با توطئه ای دیگر

 آدم را مثل خودم تنها دیدم ، بی همدم ، بدون یاری که یاریش کند ، به همین خاطر برای او زمین را ساختم تا در آن بیاساید ، و کم کم محیا کنم زمینه ورود آنها را به آسمان ، تنها نگرانیم از این است که آنها تا آن روز طاقت نیاورند ، یا خودشان را هلاک سازند ، یا همدیگر را ،

 و تو بهترین فرشته من بودی پاک ترین آنها ، بنابراین تصمیم گرفتم تو را به زمین روانه سازم تا بعد از اینکه به اشتباه خود پی بردی تو را باز فرا خوانم ... 

تو بروی زمین باید مرا یاری رسانی برای خواسته ام و حالا به زمین برو من خبر هلاکت تو را به گوش دیگران می رسانم تا تو بتوانی به فریضه ات در قبال اشرف مخلوقات که همانا رستگاری و هدایت آنها به سمت تعالی است به نیکی عمل کنی !!! ....

 

و ابلیس بار دیگر به زمین روانه شد ....

 

 

 

 

 

 

http://8hellion8.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 13:32
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

خسته ام از سوز درد انتظار

و چه دنیای پر از شور و شریست

مردمانش را نقاب دیگریست

عشق می دزدی خرابت می کنند

دوست می داری جوابت می کنند

خسته ام ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 22:27
به قلم: اوستا بهرامیان |

چشمها را بايد شست و حقيقت را بايد با چشم باز ديد نه آنكه به سان كبك سر در برف بريم و آنگونه كه دوست داريم جهان را براي خود تجسم كنيم!

© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
> > Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames.
تعداد بازديدكنندگان :