<

ديروز توي اخبار گفتند که دانشمندان در خارج از منظومه شمسي «بخار آب کشف» کردند
حالا شما فکر مي کنيد اين دانشمند ستاره شناس واسه چي اين جور تعجب کرده ؟ راستش را بخواين ما يواشکي رفتيم
سراغ آرشيو ناسا و يه تصويراز اين کشف کش رفتيم!حالا واسه ديدنش برين ادامه مطلب ...

خدا:این موجود که بنا نهادیم را پسر بنام و بر همه ی آفریده های من واجب گردان که بر او سجده کنند.
جبریئل:ای بزرگواد این کار ممکن نیست زیرا او نه از لحاظ تفکر کامل است نه از لحاظ جسم حتی موجود بی جانت حاضر به سجده بر او نیستند.
خدا:پس بر اندام گل جان بدم و به امر من بر او قدرت بالای تفکر عطا کن و او را دختر بنام.
جبرئیل:حالا همه ی موجودات موظف اند که بر و سجده کنند زیرا از همه ی
آفریدههایت برتر است.
البته لازم به ذکر من خودم اینو قبول ندارم ولی چون باسم جالب بود گفتم بذارم تو وبلاگ
- در جست و جویِ آبِ حیاطی؟
در بیکرانِ این ظلمات آیا؟
در آرزویِ رحم؟ عدالت؟
دنبالِ عشق؟ دوست؟...
ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»
آیا تو نیز، - چون او- «انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست.
هرگز
«نگرد! نیست»
سزاوارِ مرد نیست...
تعبیر رفت وکار به دولت حواله بود
چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت
تدبیر ما بدست شراب دو ساله بود
آن نافه مراد که میخواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بودخمار غمم سحر
دولت مساعد آمدومی در پیاله بود
برآستان میکده خون میخورم مدام
روزی ما زخوان قدر این نواله بود
هر کونکاشت مهرورز خوبی گلی نچید
در رهگذار بادنگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آندم که کار مرغ سحرآه وناله بود
دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاه
یک بیت ازین قصیده به از ره صد ساله بود
آن شاه تند حمله مه خورشید شیر گیر
پیشش بروز معرکه کمتر غزاله بود
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
به زبان ایتالیایی
: Ti Amo
به زبان یونانی
: S'ayapo philo Su
به زبان روسی
: Ya vas liubli
به زبان پرتقالی
: Amo - te
به زبان فارسی
: Dooset Daram
به زبان آلمانی
: Ich liebe dich
به زبان اسپانیایی
: Te quiero
به زبان سوئدی
: Jag a Iskan dig
به زبان هندی
: Mai tujhe pyaar kartha ho
به زبان فرانسه
: Je t'aime
به زبان ارمنی
: Jiroum em kez
به زبان انگلیسی
: I Love You
به زبان ترکی
: Seni seviyo rum
به زبان دانمارکی
: Jeg elsker dig
به زبان چینی
: Mi tuzya var ruem karata
به زبان سوئیسی
: Cha'ha di ga''rn
به زبان برزیلی
: Eu te
به زبان هلندی
: Ik hou van jou
به زبان عربی
: Ohebbak
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او اکواریمی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد. میدانید چرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شدهاند
من این مطلب را از وبلاگ یکی بنده خدایی پیدا کردم واقعا مطلب جالب است ارزش خواندن داره
پس از گذشت قرنها و روزها و ثانیه ها
خداوندگار از خر شیطان پیاده می شود و به جبرئیل فرمان میدهد که به زمین برو و از ابلیس بخواه به نزد ما آید
جبرئیل که فرشته سوگلی آسمانهاست ، بهانه آورد که ابلیس ملعون را نباید به حضور پذیرید که آن بی شرم شرمسار نیست از کرده خویش
خداوندگار رو به میکائیل کرد و گفت : تو برو برایت مفید نیز می باشد با این هیکلی که بهم زده ای کمی پیاده روی برایت حکم درمان را دارد
میکائیل در حالی که سه دستش پر بود از شراب و طعام و با دستی دیگرگوشتی را گرفته و به نیش می کشید با صدای غم زده گفت فدایتان شوم دستم بند است مرا امر به مهمتر داشته اید مرا عفو کنید
عزرائیل با آن سگرمه های پیچ و تاب دارش با آب و تاب در حال تیز کردن داسش بود و خداوند قبل از آنکه از او چیزی بخواهد امید ببرید
رو کرد به اسرافیل که صور در گردن داشت بیکار درگوشه ای نشسته بود و مگس می پراند
- تو دیگر هیچ بهانه ای نداری نه دستت بند است ، نه سوگلی ما هستی که مانند آن جبرئیل جلوی ما در آمده و ما را نهی از منکر کنی و نه مثل آن عزرائیل بی چشم رو که وقتی ما سخن می گوییم حواسش جای دیگر باشد و سوت بزند
اسرافیل نگاهی به جبرئیل انداخت که با ایما و اشاره به او می رسانید که اگر بروی عصای خود را تا فلان جا در بلان جایت فرو میکنم و رو به خداوند کرد و با ناله گفت قربان آن هیبتتان شوم هرچی می خواهید ....
خداوندگار چوبش را که ته آن از چخماق ساخته شده بود به عرش کوبید که از ماحصلش برق از چشمان آسمان پرید و نعره ای زد که از صدای آن آسمان غرید و و اسرافیل مامور شد تا به نزد ابلیس روانه شود
اسرافیل به زمین آمد ، از هر کس سراغ ابلیس را می گرفت به انسان بر می خورد و چه نا زیبا بود انسانهای که فکرشان فقط در مغزشان می گنجید و هرکدام پلیدتر از تمام داستانهایی بودند که جبرئیل از پستی ابلیس برایش گفته بود
اسرافیل نا امید گشته بود از گشتن ، حاضر بود تمام عمر خود را در جهنم آسمان بگذراند تا بروی زمین خدا
هوای آلوده ، اسبهای که با سکه به بچه ها سواری می دهند ، رستورانهایی که گوشت مردار به خورد انسان می دهند ، اعلامیه های حقوق بشر ، شرابی که شلاق دارد ، عشق دو انسان که دو روز است ، مساجد ، کلیسا ، معابد ، که در آن خداوندگار را تکه تکه کرده اند
اسرافیل بیاد روزهای گدشته افتاد ، وقتی که ابلیس زیباترین فرشته خداوندگار بود ، به روزهای که نزدیکترین فرشته به بارگاه بود و چه حسادتی می کردند به او ... به یاد آورد که ابلیس با حیا ، دوست داشت بی هیاهو به حیاط خود ادامه دهد پس به دنبال او اینبار به شکل تازه ای گشت ، به جای اینکه به دنبال پست ترین مخلوق روی زمین بگردد سراغ پاک ترین آنها رفت !!!
ابلیس را یافت اما او را ندید چون او خود را پشت پرده ای پنهان کرده بود و فقط اسرافیل توانست پیغام خداوندگار را به گوشش برساند ، که چنین است و چنان ما تو را می بخشیم ، اگر تو بیایی و بیابی شرف از دست رفته ات را
و ما تو را می بخشیم به شرط هااا و شروطهااا و ما تو را می بخشیم ....
و در انتها بر این نکته تاکید گذاشت که فرموده اند اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا !!!
ابلیس پکی به سیگار دست سازش زد و صدای آتش گرفتن توتون تازه مانند صدای راه رفتن بروی برگهای زرد پاییزی به گوش رسید و از بین دود سیگار صدایش می لرزید و گفت : من هیچ وقت عجله نداشته ام من صبور ترین فرشته هفت آسمانم گواه حرفهایم سجده های است که بر خالقم می زدم
اسرافیل سرفه ای کرد و سپس خودش دود شد ، چشمهایش را بست و تا دربار خداوندگار بالا رفت گفت آنچه را شنیده بود برای جبرئیل اینکه صادق ترین مخلوق روی زمین ابلیس بود
جبرئیل دستهایش را بروی دهان اسرافیل گذاشت و خود به نزد خداوندگار رفت تا گزارش سفر را به وی رساند
چنین گفت که :
ابلیس همان ک . و .ن دریده سابق است و هیچ تفاوتی در جسارتش و حماقتش شکل نگرفته است و شما دل رئوفتان را برای امثال او نسوزانید ، که همانا همان ابله ای است که بوده ، اگر رخصت دهید می دهیم او را از روی نقشه دنیوی و اخروی نیست کنند که او سزاور صد بار بدتر است
خداوند که با سر انگشتان سبابه دوطرف شقیقه اش را ماساژ می داد چشمانش را به عزراییل دوخت که نوک داس بزرگش برق میزد سری تکان داد همه را دعوت به آرامش کرد و گفت می خواهیم خودمان ببینیم آیا در مقابل ما باز هم توان دارد
در همین اثنا صدای شیپور به گوش می رسد وکسی فریاد می زند ابلیس ابلیس
و او وارد می شود
کت و شلوار سپید بر تن او کاملا برازنده است ، موهای بلند و لختش به هنگام ورود نصف صورتش را پوشانده و نصف دیگر را در سایه خود قرار داده
عزراییل به محض دیدن او توف می اندازد و با نگاه ، آگاه می کند ابلیس را که چشم دیدنش را ندارد
میکاییل با کمال وقاحت بر قامت ابلیس می نگرد و بر سیبی که به دست دارد گاز می زند
اسرافیل لبانش را می گزد
و جبرئیل در گوشه ای ایستاده و با نفرت به ابلیس می نگرد
جو سنگین و بی رمق است ابلیس به رسم عادت جلوی پلکان هشت طبقه ای تخت خداوندگار زانو می زند و پله ها را یکی یکی نظاره می کند و تا نگاهیش به ریشهای سپید او می افتد چشمانش را می بندد و آه می کشد
خداوندگار با لحنی دستوری صدایش را بلند می کند :
برخیز تو را چه می شود که برای ما شاخ و شانه می کشی و اینک اینگونه به خاک می افتی و شرم داری نگاهی بر ما بیاندازی ، قبل از هر چیز می خواهیم صورتت را ببینیم ، تو زیباترین فرشته ما بودی اما اینگونه که شنیده ایم و تصاویر تو را دیده ایم بسیار زشت و کریح شده ای
ابلیس موهایش را با یک دست به عقب آورد و صورتش درخشید به آرامی چشمهایش را باز کرد ، چشمهایی که رمق ندارند و مثل گذشته نمی درخشند با کمی مکث سخنانش را آغاز می کند :
هرگز به نعمتهای که تو به من ارزانی داشته ای بی تفاوت نبوده ام و صورت من متعلق به همان فرشته زیبای توست اما قلم در دست دشمن است و به سلیقه خود مرا می نگارد ، اما اکنون تو بنگر فقط چشمهایم را بی فروغ می بینی که آن نیز به خاطر گریه های شبانه من است ....
جبرئیل با تمسخر میان حرفش می پرد و می گوید : ای ابلیس کاسه لیس تو به غیر چاپلوسی و نیرنگ و ریا ، حرف تازه ای نداری که بر زبان آوری
و ابلیس به جای اینکه جوابی به حرفهای جبرئیل دهد نطقش را ادامه می دهد :
- گریه های شبانه ای که در ابتدا برای دوری از تو بود اما با گذشت زمان گریه های من برای دوری انسان بود از تو ، تو گفتی به آدم سجده کن که او گوشه ای از من است پیش خود گفتم چگونه از من خواستی پیش روی تو به یک مشت خاک سجده کنم گفتم ، تا زمانی که خورشید می درخشد ماه زیباست ، مگر خودت نمی گفتی هچ شریکی بر تو قائل نشویم و من هم سجده نکردم چون تو را می پرستیدم ، می توانستم تظاهر کنم مثل این ۴ فرشته ....... تا به حال ازشان پرسیده ای که آیا با رضایت سجده کردند یا فقط به دستور تو بود همین جبرئیل (( "" روی خود را به سمت جبرئیل گرداند "")) به خاطر اینکه من نزدیکترین فرشته به تو بودم به نزد من آمد و خود را نماینده دیگران خواند و گفت ...
جبرئیل سگرمهایش را همراه با مشتش در هم گره کرد و با صدای بلند بر ابلیس بانگ بر آورد : که ای دروغگو دهان کثیفت را ببند که به غیر از نیرنگ و فریب حرف دیگری در چنته نداری زبانت را از حلقومت بیرون می کشیم
(( با انگشت به عزرائیل فرمان داد تا بیاید))
اما قبل از آنکه قدم از قدم بر دارد خداوندگار با نگاهش راه را بر او بست و گفت : جبرئیل چگونه جرات می کنی در حضور ما صدایت را بلند کنی فرمان صادر کنی و این عزرائیل از تو اجابت کند به خیالتان بروی این تخت بجز خالقتان کیست که توانایی آن را دارد که دستور دهد
جبرئیل من من کنان خواست تا بر قضایا کمی جلوه دیگر ببخشد اما خداوندگار دستور داد تا ابلیس ادامه دهد سخنان قطع شده اش را
ابلیس بار دیگر رشته کلام را در دست گرفت : جبرئیل به نزد من آمد و از من خواست که به پیش شما آمده و بگویم آنچه را دیگران نگفتند ، و اکنون پشیمانم ، که چرا به آدم سجده نکرده ام اگر چشمهایم هر شب گریان است ، بخاطر ، خاطره ای است که چه تلخ بود ، جدایی مخلوق از خالق ، جدایی آدم از خداوندگارش ، تبعید برترین به پست ترین و توطئه نزدیکانت بر اشرف مخلوقات
خداوندگار آشفته شد و گفت : تو یک ریاکار بیش نیستی ، تو لایق عطوفت ما نبودی و نیستی ، جبرئیل نیک می دانست که تو به غیر از حیله و مکر کاری بلد نیستی ، و اینک من می دانم با تو چه کنم .
خداوندگار از روی تختش بلند می شود و فرمان می دهد به غیر از ابلیس هر که در اینجاست بیرون رود تا وقتی می خواهم ابلیس را به سزای اعمالش برسانیم شخص دیگری دامن گیر خشم ما نشود و صدایش را بلند تر کرد و گفت همگی بیرون روید ....
جبرئیل با لبخندی فاتحانه به ابلیس نگریست همگان از محضر خداوندگار دور شدند و درها را بستند
خداوندگار پله های هشت گانه را یکی یکی طی کرد و به بالای سر ابلیس رسید ، ابلیسی که سر به سجده گذاشته لبهایش را بسته و منتظر غضب بود
ابلیس سایه خداوندگار را بر سرش حس می کرد و آرامش از دست رفته اش را باز پس گرفت
ناگهان حس عجیبی ابلیس را فرا گرفت
او هم اکنون در آغوش خداوندگار بود و نجوای او در گوشش میپیچید که می گفت :
- پیش از اینها متوجه توطئه هفت آسمان به انسان شدم ، اما من بودم و من ، دلم به حال اشرف مخلوقات می سوخت ، اما چه کنم ، چاره ای نداشتم ، اگر در اینجا می ماند ، بی شک نابود می شد به دست همین فرشتگان با توطئه ای دیگر
آدم را مثل خودم تنها دیدم ، بی همدم ، بدون یاری که یاریش کند ، به همین خاطر برای او زمین را ساختم تا در آن بیاساید ، و کم کم محیا کنم زمینه ورود آنها را به آسمان ، تنها نگرانیم از این است که آنها تا آن روز طاقت نیاورند ، یا خودشان را هلاک سازند ، یا همدیگر را ،
و تو بهترین فرشته من بودی پاک ترین آنها ، بنابراین تصمیم گرفتم تو را به زمین روانه سازم تا بعد از اینکه به اشتباه خود پی بردی تو را باز فرا خوانم ...
تو بروی زمین باید مرا یاری رسانی برای خواسته ام و حالا به زمین برو من خبر هلاکت تو را به گوش دیگران می رسانم تا تو بتوانی به فریضه ات در قبال اشرف مخلوقات که همانا رستگاری و هدایت آنها به سمت تعالی است به نیکی عمل کنی !!! ....
و ابلیس بار دیگر به زمین روانه شد ....
خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام ...