<
سردار رادان در توضیحات خود در مورد ممنوعیت پوشیدن چکمه ساق بلند از واژه ثقیل و نامانوس تبرج استفاده کرده اند به معنای خود نمایی ! یعنی پا رو که تو چکمه بکنی به نما میاد و باعث تحریک نامحرم میشه ! اینجا به نظر من هم به چکمه پوش توهین شده هم به نامحرم ! اگه همینجور پیش بریم در روزهای اتی باید شاهد این قوانین هم باشیم :
۱- بانوان در معابر عمومی به هیچ عنوان حق خم شدن ندارند چون در صورت خم شدن تبرج ایجاد خواهد شد و بازداشت میشوند ... پس اگر بچه کوچکشان افتاد زمین و یا چیزی از دستشان افتاد باید صاف بایستند و از عابرین و یا ماموران انتظامی درخواست کمک کنند یا زنگ بزنند به پلیس ۱۱۰ تا به کمک انها بیاید !
۲- اگر بانوان داری صدای نازک و تحریک کننده هستند نباید در معابر عام و یا در فروشگاهها صحبت کنند و باید نیاز هایشان را با ایما و اشاره بیان کنند تا باعث تحریک نشود ! والا به مراکز امنیت عمومی راهنمایی خواهند شد ...!
۳- در روزهای بارانی بانوان حق خروج از منزل را ندارند چون ممکن است البسه انها خیس شده و به بدنشان بچسبد و تبرج ایجاد کند که در اینصورت بازداشت خواهند شد ! و اگر در معابر عمومی بودند و باران گرفت باید فورا به مساجد ؛ پایگاه های بسیج ؛ پاسگاه های نیروی انتظامی ؛ و این گونه اماکن پناه ببرند تا البسه انها خیس نشود و تبرج نمایان نشود !
۴- در روز هایی که باد میوزد بانوان حق ندارند از منزل خارج شوند چون ممکن است چادر یا مانتو انها را باد به بدنشان بچسباند و تبرج ایجاد شود و یا باد البسه انها را بالا بزند و تبرج ها نمایان شود ... و اگر در معابر بودند به محض اینکه باد وزید زود پناه بگیرند و مواظب خود و تبرج هایشان باشند !
۵- در روز های برفی و یخ بندان بانوان حق خروج از منزل را ندارند زیرا ممکن است زمین لغزنده باشد و سر بخورند و تبرج های انها دیده شود که در اینصورت بازداشت شده و به مراکز امنیت عمومی پلیس منتقل خواهند شد !
۶- بانوان در معابر عمومی باید سیخ راه بروند و طوری قدم بر ندارند که تبرج انها داری پیچ و تاب باشد و باعث تحریک شود
منبع:http://www.marjan-19.blogfa.com/
ترا دیدم فقط یک بار در کلاس
خوشا آن لحظه ی دیدار در کلاس
تو روی صندلی یک جزوه می خواندی
وَ من محو رخت ای یار در کلاس
نگاهت ناگهان افتاد بر چشمم
شدم از برق آن، تبدار در کلاس
لباست، روسریت آن کفش هایت ابی
دو چشمت رنگ شالیزار در کلاس
بهاری می شدم من با تو بی تردید
شدم سرشار از این پندار در کلاس
مجسم شد برایم روزگاری سبز
نبودم آن زمان انگار در کلاس
چو بر گشتم به حال اولم دیدم
نبودی آه ای دلدار در کلاس
تمام درد مجنون با دلم آمیخت
دویدم هر طرف بسیار در کلاس
ترا اما ندیدم هیچ دیگر هیچ
جهان شد بر سرم آوار در کلاس
زندگی، لحظه ی افتادن برگی است به خاک
زندگی، لحظه ی آلودن پاکی است ز پاک
زندگی، ماندن يک روح به يک ساحل مرگ
زندگی، پيچش يک باد خزان در دل برگ
زندگی، آمدن صبر فراوان به ستوه
زندگی، لحظه ی افتادن فرهاد ز کوه
زندگی، غنچه ی بشکفته به دامان بهار
زندگی، سرخی يک دانه ی خوشرنگ انار
زندگی، لحظه ی بوئيدن گلهای سپيد
زندگی، پر شدن سينه ی گرمی ز اميد
زندگی، لحظه ی پرواز کبوتر به دو بال
زندگی، لحظه ی شيرين پراز عشق وصال
و من ...!!
خدایا ... تو می دانی که درد من از جنس درد این آدمیان نیست ...!!
دلم فریاد می خواهد .. اما ..
تو بگو با این بغض خاموش مانده در گلو چه کنم ؟؟
خدایا ...
دلم گریه می خواهد
و تو خوب تر می دانی که گریه بر من حرام شده است ....
خدایا ...
درد مرا نیست درمانی جز به نوازش تو ...
خدایا ...
برف می آید ... و این یعنی یاد سردی دست های کوچکی که از دست دادم ...!!
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوه هاست نهان در میان برف
ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار
از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف
گشتند نا امید هم جانور ز جان
با جان کوهسار چو پیوست جان برف
با ما سپید کاری از حد همی برد
ابر سیاه کار که شد در ضمان برف
چاه مقنعست هم چاه خانه ها
انباشته به گوهر سیماب سان برف
زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز
خورشید پای در ننهد ز آستان برف
...
گرچه سپید کرد همه خان و مان ما
یارب سیاه باد همه خان و مان برف
وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که برزندش داستان برف
معشوقه ای مرکب از اضداد مختلف
باطن بسان اتش و ظاهر بسان برف
گلگونه ای بود به سپید اب برزده
هر جرعه ای که ریزد بر جرعه دان برف
تا رنگ روی باز نماید بر این قیاس
بعضی ازآن باده و بعضی ازآن برف
می میخورد به کام و زنخ میزند بجد
در گوش خود رها نکند سو زیان برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من که هر نفس از باد زمهریر
پیغام های سرد دهد بر زبان برف
دست تهی بزیر زنخدان کند ستون
و ندر هوا همی شمرد پود و تان برف
خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان
آبی بریق می خورد از ناودان برف
دلتگ و بینوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چینیم
خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند
زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان
صفایی بده سیمایت را
و اگر فرصت بود
کفش ها را بکن و آب بزن پایت را
غیر از این چیزی نیست
زندگی...
آینه ای شفاف است
تو اگر زشت و یا زیبایی
تو اگر شاد اگر غمگینی
هر چه هستی تو در آینه همان می بینی
شادیت را در یاب
چون گل عشق بتاب
تا در آینه هستی، گل هستی باشی
خرگوش نیست، توده چرم است و استخوان
هی لاشـــــــخور، نگاه کن و منتـــــظر بمان
طولی نمی کشد، نفست سیر می شود
اینجاســـت سهــــم روز تو از آفتاب و نان
آنسوی دشــــــت گله خرگوش می دود
این گوشه یک مچاله تن، می خورد تکان
(من مادرش نبودم و او کودک من است
لعنت به مرزهای زمین، رنگ خون زبان)
منقار خشک و کاسه گرم و سفید چشم
چنـــــــــــگال در کلاف پریـشـــــیده رگان
ناراحـــت از حقارت این صـــــــید نیم روز
برخاست لاشخور پی خرگوش نیمه جان
یا نه! دوان دوان کسی آمد سراغ، و ماند
فــــرزند خاک، از ســـــــتم باد در امــــان
...
هی لاشخور ستاره این عکس می شوی
لطـــــفا بخند، راست نگه کن، بله، همان!
***
عکاس قبل خودکشی اش سیر گریه کرد
این عکــس را که بست به پیشانی جهان
پهلوان، معرکه، یک مار کتک خورده پیر
حلقه در حلقه به ده متـــــر درازا زنجیر
پهلوان، آیه قرآن و دو بیتی حافظ
یاد مردان جهـــاندیده پاکیزه ضمیر
پهلوان، نوچـــه که یک دور جماعت را گشــت
سکه ها ریخت به دامانش، هم خط هم شیر!
پهلوان، یک نفر از جمع صدا زد که بیا
امتحان کن، که نگویـــید فریب و تزویر
شاهدش گفت، درست است که از فولادست
بســت زنجیر به گـِــــرد بدنش مثل اســــــیر
پهلوان، خیس عرق، قوت بازو بسیار
زور زنجـــیر فراوان و دو نیـــرو درگیر
مــار در جعبه تاریک به خـــود می پیـچید
چاره ای نیست تو را، یا بدران، یا که بمیر
عاقبت پاره شد و هلهل جمعیت شاد
پهلوان گفت: پســر، بار دگر دوره بگیر
***
پهلوان، تکه جامانده اسطـــوره ماست
که به تنهایی خود می درد از هم زنجیر
تا بپـــــــــنداریم آزادی ما در راهســــت
یک نفر هست که می آید و هرچند که دیر
مـــــن به این آمـــــدن دور ارادت دارم
چشم در چشم افق های غم آلود کویر
مهربانی هست
سیب هست
آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد
سلام به همه من امروز خیلی حالم گرفتس
اخه شنیدم کل ایران برف امده اونم چه برفی تازه میگن توو ابن ۴۰ سال اخیر بی سابقه بوده من خیلی برف دوست دارم ولی نمی تونم بیام اینجا که هیچ وقت برف نمیاد من دوستارم اگه یکی از شما دوستان مسافری دوستی یا هر چی دیگر عازم مالزی دارد ازش خواهش کنید یه مشت همش یه مشت برف باسم بیاره ممنون میشم
عزیزان تو تهران لطفا وقتی دارید برف بازی میکنید یادی هم از اوستا بکنید![]()
منبع:http://aura22.blogfa.com/
کجا بودی وقتی برات شکستم
یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت من تنها رو دیوونه می کرد
کجا بودی وقتی که از پنجره
می پرسیدم این چندمین عابره ؟
کجا بودی وقتی تو رو می خواستم
که دستات آروم بشینه تو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنار عکسات
شب ها نشستم به هوای چشمات
کجا بودی تو لحظه ی نیازم
وقتی می خواستم دنیامو بسازم
کجا بودی ببینی من می سوزم
کجا بودی.........
کودک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را می توان از نگاهش خواند.............
اما اکنون فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم...........
کوچه ی مدرسه:مسیر سبز
بیرون مدرسه: دایره ی طلایی
داخل مدرسه:پایگاه جهنمی
ساختمان مدرسه:خانه ی ارواح
حیاط مدرسه : پارک ژوراستیک
دفتر مدیر: منطقه ممنوعه
دفتر معاونت: جزیره ی آدم خوارها
مدیر: زرد قناری
دیدن مدیر از دور: شبحی در تاریکی
کلاسای دینی( اقا س):یک نفس عمیق
کلاسای زبان فارسی(اقا ب) :جایی برای زندگی
کلاسای مطالعات اجتماعی (خانوم م): خانه ای روی آب
کلاسای ادبیات ( خانم ب): نان و شعر
کلاسای ورزش( اسپرت پلنت):المپیک در بازداشتگاه
کلاسای عربی(خانوم ک): خیلی دور خیلی نزدیک
رفتار مدیر با ما ها :عزیزم من کوک نیستم (یعنی خر خودتی بگو با دوستات چی می گفتی)؟
لحظه ی درس پرسیدن: می خواهم زنده بمانم
پای تخته : لبه ی تیغ
منفی های پشت سرهم: گلوله های بی صدا
شورائ دبیران :جنگ نفتکش ها
دبیران ما : ارواح نا آرام
دانش آموزان: تبعیدی ها
معلم مشاور: اگه می تونی منو بگیر(آخه هیچ وقت نیست که باهاش حرف بزنی)
آخر کلاس : بهشت پنهان
بو ی جوراب بچه ها: عطر گل یاس
نمره ۱۴: شانس زندگی
صاحبان نمره های زیر ۱۴: سربداران
خروج از مدرسه : فرار از مرگ
غیبت : فرار بزرگ
معاون آموزشی مدرسه (خانم ن):ترمیناتور
اخراج شدن: خداحافظ رفیق
اخراج شده ها :بینوایان
زنگ آخر: آرایشگاه زیبا
سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
رفتن به دانشگاه : هدف سخت
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
دفتر ناظم : محكمه عدالت
خارج از مدرسه : آن سوي آتش
دانشگاه : سرزمين آرزوها
ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
ناظم : قاتل بالفطره
نگاه معلم : بگذار زندگي کنم
کنکور : بالاتر ار خطر
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
نگاه معلم ها وقتی ساکتن : سکوت بره ها
روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
شوخي با مدير : بازي با مرگ
خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
ساعتهایی که تو مدرسه ایم: نمایش ترومن(فکر کنم همه فرهنگیا فهمیدن یعنی چی)؟